شکست
سلام. خیلی وقت بود که نیومده بودم چون کسی وارد زندگیم شده بود که دنیامو عوض کرده بود و امید زندگیم شده بود. دیگه حتی یه لحظه هم به غم فکر نمیکردمو غصه ای نداشتم. اما حالا دیگه اون رفته و من موندمو یه دنیای بی معنی و یه علمه درد و زخم و غصه که همش سهم من شده. این مطلب رو دارم برای کسی مینویسم که نمیخواد دیگه منو ببینه و باهام حرف بزنه. قبلا زمانی که کنارم بود میومد به وبم سر میزد پس اینجا مینویسم به این امید که اون حرفامو بخونه. نمیدونم شایدم اصلا دیگه حتی به اینجا هم سر نزنه. من هیچوقت ضعیف نبودم اما نمیدونم چرا بعد اون دیگه نمیتونم از جام بلند شم. آهای بی وفا با توام. با تویی که بعد یک سال و ده ماه و شش روز پا گذاشتی رو همه چیو رفتی. پا گذاشتی رو هر چی خاطره و دوست داشتن و عشقی که بینمون بود. امروز درست سه ماه و بیست و پنج روزه که از پیشم رفتی. یادته همیشه بهم میگفتی بدون من میمیری . یادته بهم میگفتی حتی یه روزم نمیتونی بی من باشی. یادته بهم میگفتی به غیر از من به هبچکی حتی نمیتونی فکر کنی. یادته میگفتی عاشقمی. یادته....... بیخیال . فکر کنم به اندازه کافی گفتم. فقط یادته چقدر قول و قرار بین هم گذاشتیم من پای همشون وایسادم ولی تو همشونو زیر پاهات له کردی. نمیدونم واقعا نمیدونم چیکار کردم که تنهام گذاشتی. منی که بخاطرت هرکاری کردم . منی که تو هر شرایطی پا به پات راه اومدم . نمیخوام بگم من خوب بودمو هیچ عیبی نداشتم. نه ولی هر چقدر از دستم بر اومد انجام دادم. ببخش که بیشتر از این ازم بر نیومد. شب و روز تمام کارم اینه عکساتو بغل کنمو به یادت اشک بریزمو فکر کنم چرا، واقعا چرا رفتی و تنهام گذاشتی . حتی یه لحظه هم فکر نمیکردم یه روزی آخر داستانمون به اینجا برسه. یادته وقتی داشتی میرفتی بهت گفتم نرو چون من واقعا دوست دارمو بدون تو میمیرم ولی تو در جواب بهم گفتی بعد یه مدت همه چیو فراموش میکنی . آخه بی انصاف مگه میشه اون همه دوست داشتنو و عشق و خاطره ای که تو این یک سال و ده ماه و شش روز بینمون بوده رو فراموش کرد. نه من نمیتونم هیچوقت تورو فراموش کنم. تویی که دلیل نفس کشیدنم بودی. من پای قول و قرارم تا آخر عمر وایمیسمو با هیچکی ازدواج نمیکنمو و تا ابد با یاده تو زندگی میکنم. بعد تو حتی نمیتونم به کسی غیر تو فکر کنم. همیشه در خاطرم هستی . خوشحالم که لااقل اینجاشو نمیتونی ازم بگیری . برای برگشتنت هر کاری از دستم بر اومد انجام دادم. ولی تو نخواستی برگردی . من عشق و دوست داشتنتو باور داشتم ولی نمیدونم چرا اینجوری شد. راستی من که هنوز هیچ جوابی پیدا نکردم که به خانواده ام بدم. موندم تو چه جوابی به خانواده ات دادی. باشه برو خوش باش. خوشحالی من خوشحالی تو هستش. امیدوارم اونی که بعد من میاد یا اومده کنارت قدرتو بدونه اما مطمئنم هیچکی اندازه من دوست نداره. بعد تو به هزار و یک مرضی که فکرشم نمیکردم مبتلا شدم بعضی وقتها واقعا حس میکنم یه مرده متحرک هستم. به قول دوستام که میگن ما موندیم تو با ابن همه بیماری چی جوری زنده هستی. چی جوری میتونی حال امروز منو ببینی اونم وقتی که مسببش خود تو هستی. تویی که یه روزی حتی وقتی من یه سرما خوردگی ساده میخوردم از نگرانی نابود میشدی. شایدم من تو تعریف دوست داشتن اشتباه کردمو انقدر عاشقت بودم که گاهی از روی عشق زیاد خطایی کردم. اما یادته بهت گفتم نرو بجاش بهم بگو اشتباهاتم چیه تا بخاطرت همونی که میخوای بشم. دلم برات خیلی تنگ شده کاش زودتر میمردم تا از این زندگیه زجر آور راحت میشدم. خسته شدم از زخم زبون دیگران. یه زمانی جلوشون رو اسم تو قسم میخوردم و بخاطر تو جلوی همه وایمیسادم. حالا هرچی بهم میگن مجبورم سکوت کنم. بعضی ها بهم میگن واسه چی داری خودتو میکشی وقتی اون دیگه دوست نداره منم تنها جوابی که میتونم بدم اینه که میگم اون منو دوست نداره من که دوسش دارم. دلم برای زمانی که صدام میکردی و میگفتی محمد لک زده. من تمام دوست داشتنمو تو این مدت بهت ثابت کردم و از این به بعد هم همیشه دوست دارم. اگه ناخواسته بهت بدی کردم حلالم کن. من همیشه حاضر بودم بمیرم ولی خم گوشه ابروی تو نیفته. چه شب هایی بخاطره اینکه ناخواسته از دستم رنجیدی تا خود صبح گریه کردمو خودمو لعنت کردم. مواظب خودت باش. هیچوقتم دیگه حتی یاد من نیفت. گناه من اینه که نمیدونم چرا تنهام گذاشتی. تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که برات آرزوی خوشبخی کنم. برات دلخوشیتم که شده میگم من خوبم برو و با اونی که فکر میکنی از من بهتره زندگی کن. من میمونمو یه عمر یاد و خاطره تو. همیشه دوست داشتمو دارمو خواهم داشت. بازم میگم اگه بهت بدی کردم منو حلال کن. هیچوقت تحت هیچ شرایطی نمیتونم فراموشت کنم. فقط زمان بهت ثایت میکنه که چقدر وفادار هستمو پای قول و قرارم وایسادم. خدانگهدار خانمم. رفته از شهر شما آنکه مرا می فهمید سلام دوستان. اميدوارم حالتون خوب باشه. اين متن يه لحظه تو مغزم نقش بست و اونو روي كاغذ آوردم. دوست دارم نظرات شما را درباره اش بدونم. تا حالا شده فكر كني هميشه آخرين پناهت كجاست يا كجا بوده؟؟ بعضي از آدم ها مثل بچه كوچولوها پناهشون آغوش پدر و مادر هست تا آروم بگيرند. همون كوچولوها گاهي كارهاي بد مي كنند كه باعث خشم پدر و مادر ميشند. به امن ترين جايي كه دور از دسترس پدر و مادر باشند پناه مي برند. نكته جالب اينجاست يك بار تو آغوش پدر و مادر ، يكبار دور از آغوش پدر و مادر پناهگاه اوناست. اما زماني همين كودك به سن بلوغ ميرسه بزرگتر ميشه شايد اينبار پناهگاهش فرق كنه شايد اينبار اصلا پدر و مادر رو قابل به پناه گرفتن ندونه . اينبار دوست ، يكي از اعضاي فاميل يا يكي از آشنايان ميتونه پناه اون باشه. شايد وقتي پدر و مادر اونو شديدا مورد نصيحت قرار ميدهند، احساس فشار رواني كنه يا احساس كنه كه پدر و مادر مانع پيشرفت اون ميشند. براي فرار از اين بار رواني يا اين احساس نزديكترين پناهگاهي كه از نظر اون وجود داره دوست هست. شايد همين نوجوان توي خانوادش جايگاهي براي خودش حس نكنه يا پدر و مادرش، رفتار و اخلاق اونو مورد انتقاد قرار بدند. شايد همين اخلاق رو دايي، عمو، خاله، عمه يا مابقي اعضاي فاميل توصيف يا تحسين كنند. اونموقع است كه نوجوان جايگاهي امن تر از حريم اقوام پيدا نميكند. همين مسئله در رابطه با آشنايان امكان پذير ميباشد. فردي كه نميتواند به تحصيل يا درس خواندن خود ادامه دهد، شركت در كلاس درس براي او تكراري و غير قابل تحمل ميباشد نتيجتا به اين نكته دست ميابد كه توانايي تحصيل را ندارد پس ترك تحصيل آخرين چاره يا به نوعي آخرين پناه اوست. جوان به مرور زمان از زندگي خويش دستاوردهايي پيدا ميكند. دستاوردهايي مانند احساس، عاطفه علاقه مندي، وابستگي، استقلال، پيشرفت و ديگر احساسات موجود . يكي از اين احساسات عشق و وابستگيست كه طبيعتا در درون هر انسان نهفته و اكثرا در سن جواني بروز ميكند. جوان احساس ميكند به چيزي يا به كسي احساس وابستگي دارد. دور ماندن از هدفي كه او را وابسته خود كرده براي او قابل تحمل يا حتي قابل به درك نميباشد. تمام تلاش خود را به كار ميگيرد تا بتواند به هدفي كه وابسته اوست و يا حتي ادامه زندگي خويش را وابسته به آن ميداند، برسد. در غير اين صورت شكستي بزرگ كه او را به انتهاي زندگي خويش رسانده ( از ديدگاه خود جوان ) براي او رخ داده. سعي ميكند از تحمل اين شكست مرگبار يا غمناك و تاسفبار به جايي امن فرار كند. پناهي جز مرگ يا صدمه زدن به خود نميابد. پدري كه صاحب خانواده و زندگيست از قبيل همسر و فرزندان، هويت او را كامل كرده اند: گاهي اوقات فرزندان و يا همسر براي رفع نيازهاي خود در طول زندگي يا به طور روزمره از كمك هايي كه يك پدر ميتواند انجام دهد ، ياري ميگيرند. به طور مثال تامين خورد و خوراك روزانه. تامين پوشاك، مسكن، ادامه تحصيل فرزندان يا رفاه و تفريح آنها از جمله وظايف پدر است. گاهي اوقات پدر توانايي انجام برخي يا به طور كلي اين وظايف را ندارد. كرايه خانه يا خورد و خوراك . بدهي ها و وام هاي پيشين، عرصه را براي تامين رفاه و تحصيل فرزندان براي پدر تنگ مينمايد. فرزندان با روحيه اميدوارانه از پدر تقاضاي گردش هاي تفريحي يا تهيه پوشاك و وسايل مورد نياز خود را مينمايند. پدر كه از لحاظ مادي به درجه صفر رسيده و ديگر قادر به جوابگويي به فرزندان نميباشد و به دروغ پناه ميبرد. زني كه شوهر خود را از دست داده يا در زندان مي بيند همين مسائل از قبيل تامين رفاه فرزندان و خورد و خوراك انها باعث ميشود بار زندگي بر روي دوش او سنگيني كند. حال، وضعيت او به گونه اي است كه توانايي گرفتن كمك يا همياري را ندارد زيرا باعث ايجاد تهمت و افترا به اين زن ميشود. در حقيقت او به آبرو داري يا به نقل از گذشتگان با سيلي صورت خويش را سرخ نگه داشتن ميپردازد اما خواسته هاي فرزندان و ملزومات زندگي از توان او خارج است نتيجتا تصميم ميگيرد خود چاره اي براي اين مشكلات در يابد. تصميم به كار كردن ميگيرد اما در ميابد كه اجتماع براي او خطر ساز است . ديگران به او نگاه كج دارند پس از اينكار صرف نظر ميكند. راهي براي او نميماند جز خودفروشي كه آخرين پناه اوست. حال ديديم كه هر كسي در هر مرحله اي از زندگي شايد احساس درماندگي و ناتواني كند پس براي فرار از درماندگي خود پناهي ميابد اما تمام اين افراد شايد به اشتباه براي خود ساده ترين و نزديكترين پناهگاه را انتخاب كنند. گذشته از اينكه خداوند متعال بزرگترين پناه انسان در هر مرحله اي است انسان ميتواند به چيز ديگري به نام اعتماد پناه ببرد. پناهگاه تو كجاست؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟ اصلا هر برداشتي از متني كه نوشتم داري بنويس. *به سلامتی لرزش دست های پیر پدر *کمپوت باز کردیم بخوریم ، به مامانم میگم : مامان فکرکنم مزش عوض شده ... میگه : آره .... میگم : بریزمش دور ؟ *به سلامتی مادر... که وقتی غذا سر سفره کم بیاد اولین کسی که از اون غذا دوس نداره مادره... *ميگن واسه كسي بمير كه برات تب كنه اما مادر من از بچگي تا الان صد بار تب كرد با اينكه من يبارم براش نمردم هزار بار برام مرد. سلامتي همه ي اونايي كه واسه مادرشون مردند. *به سلامتی کسی که وقتی بردم گفت : اون رفیــــــــــــــــــــــــق منه ....... * به سلامتي كاغذ كه با اون همه خط و اون همه زخمي كه قلم رو دلش ميذاره ، درد منو تو خودش ميريزه. سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه: اگه آخرشم باشی... انگشت کوچیکه ي عشقمم نیستی. فانوس دریایی نمی چرخه... * به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات به جای اینکه ترکمون کنن درکمون میکنن... *مرد و زغال مثل همند . مرد يه دستيش مثل سياهي زغال . خشمش مثل قرمزي زغال. سكوتش هم مثل خاكستر زغال. سلامتي مرداي زغالي. *سلامتي اون قوي كه زمين خورد تا اون ضعيف زمين نيفته. * به سلامتی آسمون که با اون همه ستاره اش یه ذره ادعا نداره *من و شب و ستاره سه تا باهم رفيق شديم اما هر شب كه نگاه ميكنم يا ستاره نيست يا من. سلامتي شب كه حتي اگه ما نباشيم شبشو با ما صبح ميكنه. گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه سلام دوستان. ازتون خواهش میکنم به سادگی از کنار این موضوع رد نشید. چند بار با دقت بخونید و بهش فکر کنید. این موضوع باعث شد خود من هم جور دیگه ای به زندگی نگاه کنم. واقعا برای چند لحظه هم شده به مرگ فکر کنیم. به این فکر کنیم ما یه روز میمیریم. اون روز ممکنه حتی یک ساعت دیگه باشه. فکرشو کن میخوای یک ساعت دیگه بمیری. چه حالی میشی؟ حاضری چیکار کنی؟ نمیدونم چرا ما انسان ها فکر میکنیم همیشه زنده ایم و وقت برای انجام کارهای خوب داریم. ما انسان ها به سادگی هر گناهی انجام می دهیم بدون اینکه فکر کنیم خدا داره مستقیم به ما نگاه میکنه و ممکنه چند لحظه دیگه تو این دنیا نباشیم که بتونیم توبه کنیم و جبران کنیم. تا حالا شنیدید که خدا میگه من عاشق دل های شکسته هستم؟ شنیدید خدا میگه دل های شکسته به من نزدیک ترند؟ دل های شکسته انقدر برای خدا عزیزند که تو یه حدیث خوندم اگه دلی بشکنه و آه بکشه از آهش عرش خدا به لرزه در میاد. بعد ما انسان ها سر هر موضوع بی ارزشی دل همدیگرو میشکونیم بدون اینکه از آه اون دل و از خدا بترسیم. چرا ما آدم ها به هم خوبی نمیکنیم؟ چرا فکر نمیکنیم ممکنه فردا تو این دنیا نباشیم؟ چرا میخواهیم با انجام گناه و کارهای ناشایسته ثابت کنیم از هم زرنگ تریم؟ یعنی زرنگی به اینه که بیشتر بتونیم سر همدیگرو کلاه بزاریم؟ چرا به هم تهمت میزنیم؟ چرا پشت سر هم غیبت میکنیم؟ چرا معنی این حرف خدارو که میگه وقتی غیبت میکنی انگار داری گوشت مرده میخوری درک نمیکنیم؟ چرا همدیگرو نمیبخشیم؟ چرا وقتی حاضر نیستیم اشتباهاته کوچک همدیگرو ببخشیم توقع داریم خدا گناهان بزرگ مارو ببخشه؟ چرا آبروی همدیگرو میبریم بدون اینکه بترسیم خدا آبرومونو ببره؟ چرا بهمون ثابت نشده از هر دستی بدیم از همون دست میگیریم؟ چرا به هم احترام نمیذاریم؟ مگه خدا نگفته اگه میخوای منو خوشحال کنی و سربلند باشی به خلق من نیکی کن و احترام بذار؟ چرا به بزرگتر از خودمون احترام نمیذاریم؟ و از همه مهمتر چرا به پدر مادرمون احترام نمیذاریم؟ به خود من صدها مرتبه ثابت شده هرچی داریم از دعای خیر اوناست. چرا درک نمیکنیم وقتی ناراحتشون میکنیم واقعا خود خدارو ناراحت کردیم؟ چرا هرچی میگن نمیگیم چشم؟ به خدا اونا با کلی زحمت منو تورو بزرگ کردند. چه شب هایی بخاطر منو تو تا خود صبح سر رو بالش نذاشتند. چه روزهایی برای آرامش منو تو خودشون آروم نبودند. خود من هروقت حرفی بهم میزنند به این فکر میکنم اونا یه روز سن من بودند و آخر راه رو تجربه کردند. پس حتما یه چیزی میدونند که حرفی رو میزنند باب میل من نیست. اتفاقا همیشه بعد یه مدت هم دیدم حق با اونا بوده. چرا یه گدا تو خیابون میبینیم به اندازه یه صد تومانی هم کمکش نمیکنیم؟ مگه با صد تومان چیزی از ما کم میشه؟ چیزی که کم نمیشه هیچ برعکس خدا، هم چند برابرشو یه جایی بهمون پس میده هم باعث شادی دل اون فقیر میشیم. بعضی وقت ها دیدم بعضی از آدم ها وقتی یه گدا میبینند میگن این خودش میلیاردر هستش. مگه ما چشم بصیرت داریم که قضاوت کنیم؟ مگه پیامبر(ص) نگفته وقتی یه فقیری دستشو جلوت دراز کرد شده کمترین چیزی بهش بدید ولی دلشو نشکونید و دستشو پس نزنید؟ چرا وقتی میبینیم دو نفر دارند با هم دعوا میکنند به جای اینکه بریم جداشون کنیم و با هم صلحشون بدیم یا وایمیسیم نگاه میکنیم یا ساده از کنارشون رد میشیم؟ مگه ما مسلمان نیستیم؟ چرا بعضی از پسرها فقط برای اینکه یه دختر رو مورد آزار و اذیت جنسی قرار بدند به اون نزدیک میشند؟ چرا یه لحظه به این فکر نمیکنند اون دختر جای خواهرشون باشه؟ اگه یه روز بفهمی یکی خواهرتو اذیت کرده چه حالی میشی؟ چرا بعضی از دخترها فقط بخاطر پول یا اصطلاحا تیغ زدن با پسر ارتباط برقرار میکنند؟ چرا فکر نمیکنند اتفاق فقط یکبار میفته و دست بر قضا یکبار پاکیشون رو از دست میدند؟ به نظرتون می ارزه یه دختر عقت و پاکیشو بخاطر چند هزار تومان پول بی ارزش از دست بده؟ چرا احساسات همدیگه برامون مهم نیست؟ خیلی چراهای دیگه وجود داره که مجال گفتنش نیست. فقط کافیه مرگو باور کنیم تا اسیر این چراها نباشیم . فقط کافیه اینو درک کنیم که ممکنه فردا تو این دنیا نباشیم تا به هم احترام بذاریم و همدیگرو ببخشیم و بهم نیکی کنیم و اسیر این دنیا و تمایلات آن نشویم. راستی من از گفتن این حرفا منظورم این نیست که خیلی میفهمم و بزرگ شدم . نه . برعکس از همتون کوچکتر و بی تجربه تر هستم . فقط گاهی اوقات نباید از واقعیت ها چشم پوشی کرد. دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا، نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند. برای یکی یک چقدر زیبایی. برای یکی یک با من میمانی؟ عجیب است دوست داشتن. خیلی سخته بعد از چند سال تازه بفهمی که دوست داشتنش دروغ بوده ولی بازم بهت بگه دوست دارم. خیلی سخته طعم واقعی مرگو بچشی ولی صبح که چشماتو باز میکنی ببینی بازم نمردیو یه روزدیگه رو باید بازم با خاطره هاش شروع کنی, ولی اون دیگه پیشت نیست, پیشت نیست ولی انگار هر لحظه کنارت ولی تو پیش اون بودیو هیچوقت ندیدت, این مثل اون میمونه, تو رو گریه بندازه تو اونوبخندونی ولی اون یکی دیگه رو خوشحال کنه. خیلی سخته بهت بگه دوست دارم ولی نمیخوامت, میگن با یادش باید زندگی کنی ولی تا کی خوابشو ببینی, میگن ناامید نشو آخه درد ناامیدی رو نکشیدن چون ناامیدی و تنهایی و گریه تنهاهدیه هایی بوده که اون بهت داده ولی تو تموم زندگیتو بهش دادی. خیلی سخته بهش دل ببندیو دلتو بشکونه, تو هم میتونستی دلشو بشکونی ولی اینکارو نکردی چون خیلی دوسش داشتی. خیلی سخته بزرگترین آرزوت مرگ باشه ولی اون بتونه با یار تازه رسیدش خیلی راحت زندگی کنه بعد کل ثروتت که عشقت بوده با کاخ آرزوهاتو یکجا خراب کنه, اونوقت زیر آوار بی مهری و تنهایی از فقر محبت و دوست داشتن تا آخر عمر بشینی و زار زار گریه کنی. خیلی سخته آرزوت کسی باشه که از این و اون بشنوی براش هیچ اهمیتی نداشتی, حالا دیگه آرزوی نبودنتو میکنه. خیلی سخته وقتی یادت میاد که حتی با شنیدن اسمش اونقدر خوشحال میشدی که دوست داشتی داد بزنی ولی حالا با دیدنشم چیزی جز عذاب نصیبت نمیشه چون اون دیگه واسه تو نیست. خیلی سخته بعد از چند وقت که میبینیش اشک تو چشمات حلقه بزنه ولی اشکات فقط واسه خودت مهم باشند. خیلی سخته جرات هر کاری رو داشته باشی به امید اینکه کوه پشتته ولی وقتی یرگردی و پشتتو نگاه کنی ببینی یه عمر پشتت به دره بوده, حالا اون دیگه عشقش یه نفر دیگه هست اصلا تو براش مهم نیستی, اصلا رسم بازیه قایم موشک زمونه اینه, تو چشم میذاری و من قایم میشم ولی تو یکی دیگه رو پیدا میکنی. خدایا همه این کارارو تو کردی به هر کی دل بستم تو دلمو شکوندی, هر جا لونه ساختم تو خرابش کردی, هر جا با دیدن کسی دلم آرامش میگرفت تو اضطرابو تو دلم انداختی. نمیدونم شایداین کارو کردی تا به غیر از خودت به کسی دل نبندمو به کسی امید نداشته باشم. پس حالا که همه امیدم به تو, کمکم کن کمکم کن. اون همدم قطره قطره های اشک رو نگاه می کنه, می خونه و می بوسه و افسوس می خوره که دیگه کاری از اون بر نمیاد. اصلا خدا کنه یه روزی بیاد که اونیکه درد عشق رو دچار می شه توی غربت دلش بمیره و هیچکس برای دفنش نره. این رسم دنیای تلخ ماست. وقتی زنده ای یه نفر هم سراغت رو نمی گیره وقتی می میری برای همه عزیز میشی. زنده باد غم و تنهایی که همیشه بی ریا در کنارم بودند و هستند. روز مرگم هر که شیون کند از دور و برم دور کنید. همه را مست و خراب از می انگور کنید. مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید. مست مست از همه جا حال خرابش بدهید. بر مزارم نگذارید بیاید واعظ. پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ. جای تلقین به بالای سرم دف بزنید. شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید. روز مرگم وسط سینه من چاک زنید. اندرون دل من یه قلمه تاک زنید. روی قبرم بنویسید وفادار برفت. آن جگر سوخته خسته از این دار برفت. شانه بالا زدنت را و تکان دادن دستت که میفهماند زیاد مهم نيست و تکان دادن سرت را و حرف زبانت را که میگویی: عجب ! عاقبت مرد؟ افسوس . این غزل ها را شما دفتر کنید میروم تا دل نبندم دل به خوبی هایتان باز هم دل بستم زخمی شدم باور کنید دو قطره اشک مانده یادگارت اگه برگشتی و من را ندیدی بدان که مرده ام از انتظارت ای شمع آهسته بسوز که شب دراز است امروز کسی محرم اسرار کسی نیست ما تجربه کردیم.......کسی یار کسی نیست من که گفتم ای دل بی بند و بار عشق یعنی رنج یعنی انتظار آه عجب کاری به دستم داد دل هم شکست و هم شکستم داد دل چهار فصل من بهار بود حیف باد پائیزی بهارم را گرفت اعتباری داشتم در پیش عشق با نگاهی اعتبارم را گرفت عشق یا چیزی شبیه عشق بود آمد و دار و ندارم را گرفت تا کی بشینم منتظر میدونی عاشقم به پات من از چشای خیس تو رنگ غروبو میخونم اینو بدون تا آخرش منتظر تو میمونم تو میتوانی دوستی مرا نپذیری. تو میتوانی روی از من برگردانی و برای همیشه مرا از دیدار خود محروم کنی تو میتوانی مرا از خود برانی ........ من هم میتوانم تو را نبینم. میتوانم روزها و شبها بدون دیدار تو بسر برم. میتوانم چشمانم را از سر راه تو برگردانم و به سوی تو خیره نشوم. میتوانم زبانم را وادارم تا نام تو را بر خود جاری نکند. میتوانم گوشم را از شنیدن آهنگ صدایت بی نصیب نمایم. ولی .....قلبم..... او دیگر در اختیار من نیست. او تا زنده ام بیاد تو خواهد طپید او در درون خود بخاطر تو خواهد نالید. مگر ترانه های آسمانی عشاق و سرود های ملکوتی دلباختگان بگوش تو نمیرسد؟تمام هستی من, چرا دوستم نمی داری؟ وسیله ای جز رابطه ای که قلبها را به هم نزدیک میکند ندارم. تصور می نمایم که گه گاه به کمان احساسات کسی که مدتهاست او را فراموش کرده ای پی ببری و اندکی او را بخاطر بیاوری. نمی دانم آیا سزاوارم که به این دستاویز امیدوار باشم؟ مگر نمی گفتی قلب تو جایگاه عشق و آرزوی منست؟ مگر نمی گفتی نگاه تو مرا به بهشت می رساند؟ مگر نمی گفتی زندگانی خویش را برای تو میخواهم؟ پس چه شد؟ چرا در تاریکی زندگی رهایم ساختی؟فرشتگانی که سوگند عشق ووفاداری تو را شنیده اند هنوز با اندیشه های من بازی می کنند. بلبلانی که در کنار دلهای ما نغمه سرائی کرده اند هنوز در گوشه کنار زمزمه میکنند و بر دل دور افتاده من سلام می گویند. راستی, آن همه لطف و پاکدلی به کجا رفت؟ چرا سعادتی که برهستی من سایه افکنده بود, بدین زودی در تاریکی های سرشک و اندوه پنهان گردید؟ مگر ممکن است دلیکه به نور عشق و فضیلت گرمی و روشنی یافته است بدین زودی سرد و خاموش گردد؟ آیا بیاد می آوری آن روزهای گذشته و آن عهد و پیمان هایی را که دلهای ما را بهم پیوست؟ بدانگونه که اگر کسی می گفت این رابطه را روزگار بر هم می زند, بر او می خندیدیم. مگر تو به من نمی گقتی که زندگی را دوست می داری زیرا من زنده ام؟ از آنچه بر ما گذشته تو را چیزی نمی گویم....... ولی متاسفم بر آن نهالی که با چه امیدهایش کاشتم و چون زمان گلش در رسید آن گل را باد سوزانی خشکاند. آری غنچه عشق ما نشکفته پژمرده شد. اگر فرشته می تواند آدمی را کیفر کند این انتهای شدت کیفر است. ای کاش گذشته را فراموش میکردم و به دل خوشی پیشین باز می گشتم. آیا بیاد می آوری آن روز را که می گفتی تو این لبخند را از لبان فرشته ربوده ای؟ اینک کجایی که ببینی آن لبخند چه بر سرش آمده. خداحافظ. امروز دیگر تو را ترک خواهم گفت. اصرار نکن دیگر نمیمانم. بعد از این همه که مرا آزردی حالا در این دقایق آخر با من مهربانی میکنی؟ این اشکهای گرم و سوزانی که در چشمانم غلتانست با تو چه میگویند و از تو چه می خواهند؟ جز اینکه تنها وفاداری را آرزو می کنند؟ولی من آنهارامایوسانه ازخودمی رانم چون وفایی در تو نمییابم.آری می روم خداحافظ. دوست دارم دور از تو جان بسپارم تا صدای قهقه خنده هایت را بگوشم نشنوم. بگذار بروم و از تو فرسنگها دور باشم. نمی دانم به من چه خواهند گفت در حالیکه با دلی شکسته و پریشان باز می گردم و با تو چه خواهند کرد آن ناز و عشوه هایی که تو را مجذوب کرده است. بر دلها آتش می زنی اما باز گناه را به من نسبت خواهند داد و تقصیر را بر گردن من خواهند نهاد. راست است که یک دل و یک عشق تو را کافی نیست. تو باید دلها بسوزی. بدبخت من, که جز یک دل و یک عشق نداشتم. خداحافظ,گریه نکن که باور نمی کنم مرا دوست بداری. شاید این اشکها بخاطر تنهایی باشد ولی نترس تو را تنها نمی گذارند. این من هستم که بایدبگریم تنها من هستم که جز تو ندارم و تو هم مرا نمی خواهی.من باید آه بکشم و اشک بریزم ولی کجا در تو اثر خواهد کرد؟ می خواهم بروم دیگر این سوگندها که در پیشم یاد می کنی و قسم ها که پی در پی بر زبان می آوری نخواهند توانست مرا از رفتن باز دارد. فراق تو برایم زیاد سخت است زیاد, ولی بیش از این تاب بی وفایی و بی مهری هایت را ندارم. کجا برایم عزیز و دوست داشتنی تر از کنار تو بود اگر بامن کمی مهربان می بودی؟ حال که مرا دوست نمی داری حال که با من بی وفایی می کنی حال که من پناه گاهت نیستم حال که.......... دیگر خداحافظ. آن زمان که دوستمان می داشتند دوستشان نداشتیم. آن زمان که قدرمان را می دانستند قدرشان را ندانستیم و آن زمان که ما راگرامی می داشتند گرامیشان نداشتیم. و حال که به قدر و ارزششان پی بردیم آنها هستند که ما را ترک خواهند گفت. زیرا کاسه صبر هر چه قدر هم که بزرگ باشد سرانجام روزی لبریز خواهد شد.
میگه : نه بزار تو یخچال بابات میاد میخوره !!!!به سلامتی همه باباها....
وقتی باختم گفت : من رفیـــــــــــــــــــــــــــقتم ......
*به سلامتی اونایی که به پدر و مادرشون احترام میذارن و میدونن تو خونه ای که
بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترها هرگز بزرگ نمیشوند
*به سلامتی کسی که دید تو تاکسی بغلیش پول نداره
به راننده گفت :پول خورد ندارم واسه همه رو حساب کن....!
* به سلامتی بیل!
که كمرشو راست كرد تا خميدگي كمر بابام مشخص نباشه.
* به سلامتی اونی که بی کسه ولی ناکس نیست.
*به سلامتی اون پسری که وقتی تو خیابون نگاهش به یه دختر ناز و خوشگل میفته بازم
* به سلامتی اونایی که چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه چشمشون مثل
* به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست
ولی هنوزم شکستن بلد نیست...
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارهای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و انسان پاکی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام تشکر و خدا حافظی کرد
داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد و هم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم،
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم چه موقعش فرقی داره مگه ؟ ممکنه الان بمیریم شاید فردا شاید سال دیگه شایدم چند سال دیگه. مهم اینه آخر میمیریم.
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی.
باید آدمش پیدا شود.
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد.
سنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی. صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بکشیش…
شروع میکنی به خرج کردنشان.
توی میهمانی اگر نگاهت کرد. اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پابهپایت آمد. اگر هوایت را داشت. اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی. برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی.
بعد میبینی آدمها ازت فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها.
سواستفاده کردن. به پیری و معرکهگیری…
اما بگذار به سن تو برسند.
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گويد ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسي می شنوی ، روی تو را
کاشکی مي ديدم .
ولی من فقط به خود می گويم :
« چه کسي باور می کند
« جنگل جان مرا
« آتش عشق تو خاکستر کرد ؟




