شکست

دوست نداشتم برگردمو بنویسم چون خداحافظی کرده بودم چون حال خوشی هیچوقت ندارم و مهم تر چون میخواستم غمم را تو دلم پنهان کنم ولی قلبمم از دستم خسته شد و به درد اومد و گفت فریاد بزن.

ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺨﺘﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﺮﻩ ﻭ ﻧﺘﻮﻧﯽ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﮑﻨﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺮﺩﻩ . . . 
ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯽ چقدر سخته ﻭﻗﺘﯽ ﺷﺐ ﻣﯿﺸﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎ ﻣﯿﺎﺩ ﺗﻮ ﺫﻫﻨﺖ ﻋﯿﻦ ﻓﯿﻠﻤﯽ ﮐﻪ ﺁﺧﺮﺵ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﺧﺘﻢ میشه ﻭلی ﺑﯽ ﺻﺪﺍ ﭘﺘﻮﺗﻮ ﮔﺎﺯ ﺑﮕﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺩﺭﺩﺗﻮ ﻧﺸﻨﻮﻩ . . .
 
خیلی سخته یاد وقت هایی بیفتی که بهت میگفت دوستت دارم و این جمله همه ی زندگیت بود ولی الان اینارو به کسی دیگه بگه.
خیلی سخته به دلت بگی راهی که این مدت اومدی اشتباه بوده.
خیلی سخته به قلب بیمارت بگی ببخشید نمیدونستم تهش اینجوری میشه.
خیلی سخته وقتی بیرون و تو جمع میخندی و بقیه رو میخندونی که بقیه نفهمند تو تنهاییت چه غمی داری ولی اون محکومت کنه و بگه از خنده هات معلومه عین خیالت نیست.
خیلی سخته تک تک حرف ها و قولهاشو یادت باشه ولی اون هیچکدومو حتی یادش نباشه مرور کنه.
خیلی سخته منتظر برگشتش باشی و بدونی هیچوقت این اتفاق نمیفته ولی بازم منتظر باشی.
خیلی سخته پایبند به کسی باشی که تنهات گذاشته و الان کنار کسی دیگست.
خیلی سخته وقتی تنهات میذاره و میره با کسی دیگه بجای اینکه راحت وایسه جلوتو بگه خیانت کردم برگرده بهت بگه تو بد بودی.

نوشته شده در ساعت توسط پسره زخمی عشق| |

گفته بودم بعد تو میمیرم یا خدا یادش رفته مرا بکشد یا تو قرار است روزی برگردی

این وب برای همیشه تعطیل شد. از دوستانی که تو این مدت مرا همراهی کردن کمال

تشکر  را مینمایم. امیدوارم همتون همیشه موفق باشید. خدانگهدار همگی 

نوشته شده در ساعت توسط پسره زخمی عشق|

خسته ام خسته تر از آنچه شما می فهمید

 

                                                              رفته از شهر شما آنکه مرا می فهمید

نوشته شده در ساعت توسط پسره زخمی عشق|

سلام دوستان. اميدوارم حالتون خوب باشه. اين متن يه لحظه تو مغزم نقش بست و اونو روي كاغذ آوردم. دوست دارم نظرات شما را درباره اش بدونم.

تا حالا شده فكر كني هميشه آخرين پناهت كجاست يا كجا بوده؟؟ بعضي از آدم ها مثل بچه كوچولوها پناهشون آغوش پدر و مادر هست تا آروم بگيرند. همون كوچولوها گاهي كارهاي بد مي كنند كه باعث خشم پدر و مادر ميشند. به امن ترين جايي كه دور از دسترس پدر و مادر باشند پناه مي برند. نكته جالب اينجاست يك بار تو آغوش پدر و مادر ، يكبار دور از آغوش پدر و مادر پناهگاه اوناست. اما زماني همين كودك به سن بلوغ ميرسه بزرگتر ميشه شايد اينبار پناهگاهش فرق كنه شايد اينبار اصلا پدر و مادر رو قابل به پناه گرفتن ندونه . اينبار دوست ، يكي از اعضاي فاميل يا يكي از آشنايان ميتونه پناه اون باشه. شايد وقتي پدر و مادر اونو شديدا مورد نصيحت قرار ميدهند، احساس فشار رواني كنه يا احساس كنه كه پدر و مادر مانع پيشرفت اون ميشند. براي فرار از اين بار رواني يا اين احساس نزديكترين پناهگاهي كه از نظر اون وجود داره دوست هست.

شايد همين نوجوان توي خانوادش جايگاهي براي خودش حس نكنه يا پدر و مادرش، رفتار و اخلاق اونو مورد انتقاد قرار بدند. شايد همين اخلاق رو دايي، عمو، خاله، عمه يا مابقي اعضاي فاميل توصيف يا تحسين كنند. اونموقع است كه نوجوان جايگاهي امن تر از حريم اقوام پيدا نميكند. همين مسئله در رابطه با آشنايان امكان پذير ميباشد.

فردي كه نميتواند به تحصيل يا درس خواندن خود ادامه دهد، شركت در كلاس درس براي او تكراري و غير قابل تحمل ميباشد نتيجتا به اين نكته دست ميابد كه توانايي تحصيل را ندارد پس ترك تحصيل آخرين چاره يا به نوعي آخرين پناه اوست.

جوان به مرور زمان از زندگي خويش دستاوردهايي پيدا ميكند. دستاوردهايي مانند احساس، عاطفه علاقه مندي، وابستگي، استقلال، پيشرفت و ديگر احساسات موجود . يكي از اين احساسات عشق و وابستگيست كه طبيعتا در درون هر انسان نهفته و اكثرا در سن جواني بروز ميكند. جوان احساس ميكند به چيزي يا به كسي احساس وابستگي دارد. دور ماندن از هدفي كه او را وابسته خود كرده براي او قابل تحمل يا حتي قابل به درك نميباشد. تمام تلاش خود را به كار ميگيرد تا بتواند به هدفي كه وابسته اوست و يا حتي ادامه زندگي خويش را وابسته به آن ميداند، برسد. در غير اين صورت شكستي بزرگ كه او را به انتهاي زندگي خويش رسانده ( از ديدگاه خود جوان ) براي او رخ داده.   سعي ميكند از تحمل اين شكست مرگبار يا غمناك و تاسفبار به جايي امن فرار كند. پناهي جز مرگ يا صدمه زدن به خود نميابد.

پدري كه صاحب خانواده و زندگيست از قبيل همسر و فرزندان، هويت او را كامل كرده اند: گاهي اوقات فرزندان و يا همسر براي رفع نيازهاي خود در طول زندگي يا به طور روزمره از كمك هايي كه يك پدر ميتواند انجام دهد ، ياري ميگيرند. به طور مثال تامين خورد و خوراك روزانه. تامين پوشاك، مسكن، ادامه تحصيل فرزندان يا رفاه و تفريح آنها از جمله وظايف پدر است. گاهي اوقات پدر توانايي انجام برخي يا به طور كلي اين وظايف را ندارد. كرايه خانه يا خورد و خوراك . بدهي ها و وام هاي پيشين، عرصه را براي تامين رفاه و تحصيل فرزندان براي پدر تنگ مينمايد. فرزندان با روحيه اميدوارانه از پدر تقاضاي گردش هاي تفريحي يا تهيه پوشاك و وسايل مورد نياز خود را مينمايند. پدر كه از لحاظ مادي به درجه صفر رسيده و ديگر قادر به جوابگويي به فرزندان نميباشد و به دروغ پناه ميبرد.

زني كه شوهر خود را از دست داده يا در زندان مي بيند همين مسائل از قبيل تامين رفاه فرزندان و خورد و خوراك انها باعث ميشود بار زندگي بر روي دوش او سنگيني كند. حال، وضعيت  او به گونه اي است كه توانايي گرفتن كمك يا همياري را ندارد زيرا باعث ايجاد تهمت و افترا به اين زن ميشود. در حقيقت او به آبرو داري يا به نقل از گذشتگان با سيلي صورت خويش را سرخ نگه داشتن ميپردازد اما خواسته هاي فرزندان و ملزومات زندگي از توان او خارج است نتيجتا تصميم ميگيرد خود چاره اي براي اين مشكلات در يابد. تصميم به كار كردن ميگيرد اما در ميابد كه اجتماع براي او خطر ساز است . ديگران به او نگاه كج  دارند پس از اينكار صرف نظر ميكند. راهي براي او نميماند جز خودفروشي كه آخرين پناه اوست.

حال ديديم كه هر كسي در هر مرحله اي از زندگي شايد احساس  درماندگي و ناتواني كند پس براي فرار از درماندگي خود پناهي ميابد اما تمام اين افراد شايد به اشتباه براي خود ساده ترين و نزديكترين پناهگاه را انتخاب كنند. گذشته از اينكه خداوند متعال بزرگترين پناه انسان در هر مرحله اي است انسان ميتواند به چيز ديگري به نام اعتماد پناه ببرد.

پناهگاه تو كجاست؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟ اصلا هر برداشتي  از متني كه نوشتم داري بنويس.

نوشته شده در ساعت توسط پسره زخمی عشق| |

*به سلامتی لرزش دست های پیر پدر

*کمپوت باز کردیم بخوریم ، به مامانم میگم : مامان فکرکنم مزش عوض شده ...

میگه : آره .... میگم : بریزمش دور ؟

میگه : نه بزار تو یخچال بابات میاد میخوره !!!!به سلامتی همه باباها....

*به سلامتی مادر...

که وقتی غذا سر سفره کم بیاد اولین کسی که از اون غذا دوس نداره مادره...

 *ميگن واسه كسي بمير كه برات تب كنه اما مادر من از بچگي تا الان صد بار تب كرد با

 اينكه من يبارم براش نمردم هزار بار برام مرد. سلامتي همه ي اونايي كه واسه مادرشون

 مردند.

 *به سلامتی کسی که وقتی بردم گفت :

 اون رفیــــــــــــــــــــــــق منه .......

وقتی باختم گفت : من رفیـــــــــــــــــــــــــــقتم ......

*به سلامتی اونایی که به پدر و مادرشون احترام میذارن و میدونن تو خونه ای که

بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترها هرگز بزرگ نمیشوند

*به سلامتی کسی که دید تو تاکسی بغلیش پول نداره

به راننده گفت :پول خورد ندارم واسه همه رو حساب کن....!

* به سلامتی بیل!

که كمرشو راست كرد تا خميدگي كمر بابام مشخص نباشه.

 * به سلامتي كاغذ كه با اون همه خط و اون همه زخمي كه قلم رو دلش ميذاره ،

 درد منو تو  خودش ميريزه.

* به سلامتی اونی که بی کسه ولی ناکس نیست.

*به سلامتی‌ اون پسری که وقتی‌ تو خیابون نگاهش به یه دختر ناز و خوشگل میفته بازم

 سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه: اگه آخرشم باشی‌... انگشت کوچیکه ي عشقمم نیستی.

* به سلامتی اونایی که چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه چشمشون مثل

فانوس دریایی نمی چرخه...

* به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات به جای اینکه ترکمون کنن درکمون

 میکنن...

* به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست

ولی هنوزم شکستن بلد نیست...

 *مرد و زغال مثل همند . مرد يه دستيش مثل سياهي زغال  . خشمش مثل قرمزي زغال.

 سكوتش هم مثل خاكستر زغال. سلامتي مرداي زغالي.

 *سلامتي اون قوي كه زمين خورد تا اون ضعيف زمين نيفته.

 * به سلامتی آسمون که با اون همه ستاره اش یه ذره ادعا نداره

 *من و شب و ستاره سه تا باهم رفيق شديم اما هر شب كه نگاه ميكنم يا ستاره نيست يا من.

 سلامتي شب كه حتي اگه ما نباشيم شبشو با ما صبح ميكنه.

نوشته شده در ساعت توسط پسره زخمی عشق| |

گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارهای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و انسان پاکی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام تشکر و خدا حافظی کرد
داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد و هم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم،
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم چه موقعش فرقی داره مگه ؟ ممکنه الان بمیریم شاید فردا شاید سال دیگه شایدم چند سال دیگه. مهم اینه آخر میمیریم.

سلام دوستان. ازتون خواهش میکنم به سادگی از کنار این موضوع رد نشید. چند بار با دقت بخونید و بهش فکر کنید. این موضوع باعث شد خود من هم جور دیگه ای به زندگی نگاه کنم. واقعا برای چند لحظه هم شده به مرگ فکر کنیم. به این فکر کنیم ما یه روز میمیریم. اون روز ممکنه حتی یک ساعت دیگه باشه. فکرشو کن میخوای یک ساعت دیگه بمیری. چه حالی میشی؟ حاضری چیکار کنی؟

نمیدونم چرا ما انسان ها فکر میکنیم همیشه زنده ایم و وقت برای انجام کارهای خوب داریم. ما انسان ها به سادگی هر گناهی انجام می دهیم بدون اینکه فکر کنیم خدا داره مستقیم به ما نگاه میکنه و ممکنه چند لحظه دیگه تو این دنیا نباشیم که بتونیم توبه کنیم و جبران کنیم. تا حالا شنیدید که خدا میگه من عاشق دل های شکسته هستم؟ شنیدید خدا میگه دل های شکسته به من نزدیک ترند؟ دل های شکسته انقدر برای خدا عزیزند که تو یه حدیث خوندم اگه دلی بشکنه و آه بکشه از آهش عرش خدا به لرزه در میاد. بعد ما انسان ها سر هر موضوع بی ارزشی دل همدیگرو میشکونیم بدون اینکه از آه اون دل و از خدا بترسیم.  چرا ما آدم ها به هم خوبی نمیکنیم؟ چرا فکر نمیکنیم ممکنه فردا تو این دنیا نباشیم؟ چرا میخواهیم با انجام گناه و کارهای ناشایسته ثابت کنیم از هم زرنگ تریم؟ یعنی زرنگی به اینه که بیشتر بتونیم سر همدیگرو کلاه بزاریم؟ چرا به هم تهمت میزنیم؟ چرا پشت سر هم غیبت میکنیم؟ چرا معنی این حرف خدارو که میگه وقتی غیبت میکنی انگار داری گوشت مرده میخوری درک نمیکنیم؟ چرا همدیگرو نمیبخشیم؟ چرا وقتی حاضر نیستیم اشتباهاته کوچک همدیگرو ببخشیم توقع داریم خدا گناهان بزرگ مارو ببخشه؟ چرا آبروی همدیگرو میبریم بدون اینکه بترسیم خدا آبرومونو ببره؟ چرا بهمون ثابت نشده از هر دستی بدیم از همون دست میگیریم؟ چرا به هم احترام نمیذاریم؟ مگه خدا نگفته اگه میخوای منو خوشحال کنی و سربلند باشی به خلق من نیکی کن و احترام بذار؟ چرا به بزرگتر از خودمون احترام نمیذاریم؟ و از همه مهمتر چرا به پدر مادرمون احترام نمیذاریم؟ به خود من صدها مرتبه ثابت شده هرچی داریم از دعای خیر اوناست. چرا درک نمیکنیم وقتی ناراحتشون میکنیم واقعا خود خدارو ناراحت کردیم؟ چرا هرچی میگن نمیگیم چشم؟ به خدا اونا با کلی زحمت منو تورو بزرگ کردند. چه شب هایی بخاطر منو تو تا خود صبح سر رو بالش نذاشتند. چه روزهایی برای آرامش منو تو خودشون آروم نبودند. خود من هروقت حرفی بهم میزنند به این فکر میکنم اونا یه روز سن من بودند و آخر راه رو تجربه کردند. پس حتما یه چیزی میدونند که حرفی رو میزنند باب میل من نیست. اتفاقا همیشه بعد یه مدت هم دیدم حق با اونا بوده.

چرا یه گدا تو خیابون میبینیم به اندازه یه صد تومانی هم کمکش نمیکنیم؟ مگه با صد تومان چیزی از ما کم میشه؟ چیزی که کم نمیشه هیچ برعکس خدا، هم چند برابرشو یه جایی بهمون پس میده هم باعث شادی دل اون فقیر میشیم. بعضی وقت ها دیدم بعضی از آدم ها وقتی یه گدا میبینند میگن این خودش میلیاردر هستش. مگه ما چشم بصیرت داریم که قضاوت کنیم؟ مگه پیامبر(ص) نگفته وقتی یه فقیری دستشو جلوت دراز کرد شده کمترین چیزی بهش بدید ولی دلشو نشکونید و دستشو پس نزنید؟

چرا وقتی میبینیم دو نفر دارند با هم دعوا میکنند به جای اینکه بریم جداشون کنیم و با هم صلحشون  بدیم یا وایمیسیم نگاه میکنیم یا ساده از کنارشون رد میشیم؟ مگه ما مسلمان نیستیم؟

چرا بعضی از پسرها فقط برای اینکه یه دختر رو مورد آزار و اذیت جنسی قرار بدند به اون نزدیک میشند؟ چرا یه لحظه به این فکر نمیکنند اون دختر جای خواهرشون باشه؟ اگه یه روز بفهمی یکی خواهرتو اذیت کرده چه حالی میشی؟ چرا بعضی از دخترها فقط بخاطر پول یا اصطلاحا تیغ زدن با پسر ارتباط برقرار میکنند؟ چرا فکر نمیکنند اتفاق فقط یکبار میفته و دست بر قضا یکبار پاکیشون رو از دست میدند؟ به نظرتون می ارزه یه دختر عقت و پاکیشو بخاطر چند هزار تومان پول بی ارزش از دست بده؟ چرا احساسات همدیگه برامون مهم نیست؟

خیلی چراهای دیگه وجود داره که مجال گفتنش نیست. فقط کافیه مرگو باور کنیم تا اسیر این چراها نباشیم . فقط کافیه اینو درک کنیم که ممکنه فردا تو این دنیا نباشیم تا به هم احترام بذاریم و همدیگرو ببخشیم و بهم نیکی کنیم و اسیر این دنیا و تمایلات آن نشویم.

راستی من  از گفتن این حرفا منظورم این نیست که خیلی میفهمم  و بزرگ شدم . نه . برعکس از همتون کوچکتر و  بی تجربه تر هستم . فقط گاهی اوقات نباید از واقعیت ها چشم پوشی کرد.

نوشته شده در ساعت توسط پسره زخمی عشق| |

 

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

 دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

 این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی.

 باید آدمش پیدا شود.


 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد.

 سنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی

نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند.

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی. صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بکشیش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان.

توی میهمانی اگر نگاهت کرد. اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد. اگر هوایت را داشت. اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی. برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی.

برای یکی یک چقدر زیبایی. برای یکی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها ازت فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها.

سواستفاده کردن. به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند.

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

 

عجیب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند
 

نوشته شده در ساعت توسط پسره زخمی عشق| |

به نام کسی که جدایی رو آفرید تا قدر باهم بودنو بدونیم.

خیلی سخته بعد از چند سال تازه بفهمی که دوست داشتنش دروغ

 بوده ولی بازم بهت بگه دوست دارم. خیلی سخته طعم واقعی مرگو

 بچشی ولی صبح که چشماتو باز میکنی ببینی بازم نمردیو یه روزدیگه

 رو باید بازم با خاطره هاش شروع کنی, ولی اون دیگه پیشت نیست,

 پیشت نیست ولی انگار هر لحظه کنارت ولی تو پیش اون بودیو

 هیچوقت ندیدت, این مثل اون میمونه, تو رو گریه بندازه تو اونوبخندونی

 ولی اون یکی دیگه رو خوشحال کنه. خیلی سخته بهت بگه دوست

 دارم ولی نمیخوامت, میگن با یادش باید زندگی کنی ولی تا کی

 خوابشو ببینی, میگن ناامید نشو آخه درد ناامیدی رو نکشیدن چون

 ناامیدی و تنهایی و گریه تنهاهدیه هایی بوده که اون بهت داده ولی تو

تموم زندگیتو بهش دادی. خیلی سخته بهش دل ببندیو دلتو بشکونه,

 تو هم میتونستی دلشو بشکونی ولی اینکارو نکردی چون خیلی

 دوسش داشتی. خیلی سخته بزرگترین آرزوت مرگ باشه ولی اون

 بتونه با یار تازه رسیدش خیلی راحت زندگی کنه بعد کل ثروتت که

 عشقت بوده با کاخ آرزوهاتو یکجا خراب کنه, اونوقت زیر آوار بی مهری

 و تنهایی از فقر محبت و دوست داشتن تا آخر عمر بشینی و زار زار

 گریه کنی. خیلی سخته آرزوت کسی باشه که از این و اون بشنوی

 براش هیچ اهمیتی نداشتی, حالا دیگه آرزوی نبودنتو میکنه. خیلی

 سخته وقتی یادت میاد که حتی با شنیدن اسمش اونقدر خوشحال

 میشدی که دوست داشتی داد بزنی ولی حالا با دیدنشم چیزی جز

 عذاب نصیبت نمیشه چون اون دیگه واسه تو نیست. خیلی سخته بعد

 از چند وقت که میبینیش اشک تو چشمات حلقه بزنه ولی اشکات

 فقط واسه خودت مهم باشند. خیلی سخته جرات هر کاری رو داشته

 باشی به امید اینکه کوه پشتته ولی وقتی یرگردی و پشتتو نگاه کنی

 ببینی یه عمر پشتت به دره بوده, حالا اون دیگه عشقش یه نفر دیگه

 هست اصلا تو براش مهم نیستی, اصلا رسم بازیه قایم موشک زمونه

 اینه, تو چشم میذاری و من قایم میشم ولی تو یکی دیگه رو پیدا

 میکنی. خدایا همه این کارارو تو کردی به هر کی دل بستم تو دلمو

شکوندی, هر جا لونه ساختم تو خرابش کردی, هر جا با دیدن کسی

 دلم آرامش میگرفت تو اضطرابو تو دلم انداختی. نمیدونم شایداین کارو

 کردی تا به غیر از خودت به کسی دل نبندمو به کسی امید نداشته

 باشم. پس حالا که همه امیدم به تو, کمکم کن کمکم کن.  

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در ساعت توسط پسره زخمی عشق| |

خدا کنه هرکی که توی عاشقی درد می کشه یه همدم پیدا کنه. خدا کنه اون همدم خودش درد کشیده باشه. چون می دونه برای فهمیدن درد اون یکی نیاید سراغ دلش رفت. همین که توی چشمای گریونش نگاه کنی خودت میفهمی چی شده.

اون همدم قطره قطره های اشک رو نگاه می کنه, می خونه و می بوسه و افسوس می خوره که دیگه کاری از اون بر نمیاد.

اصلا خدا کنه یه روزی بیاد که اونیکه درد عشق رو دچار می شه توی غربت دلش بمیره و هیچکس برای دفنش نره. این رسم دنیای تلخ ماست.

وقتی زنده ای یه نفر هم سراغت رو نمی گیره وقتی می میری برای همه عزیز میشی. زنده باد غم و تنهایی که همیشه بی ریا در کنارم بودند و هستند.

روز مرگم هر که شیون کند از دور و برم دور کنید. همه را مست و خراب از می انگور کنید. مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید. مست مست از همه جا حال خرابش بدهید. بر مزارم نگذارید بیاید واعظ. پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ. جای تلقین به بالای سرم دف بزنید. شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید. روز مرگم وسط سینه من چاک زنید. اندرون دل من یه قلمه تاک زنید. روی قبرم بنویسید وفادار برفت. آن جگر سوخته خسته از این دار برفت.

نوشته شده در ساعت توسط پسره زخمی عشق| |

گاه مي انديشم ،

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گويد ؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسي می شنوی ، روی تو را

کاشکی مي ديدم .

شانه بالا زدنت را و تکان دادن دستت که میفهماند زیاد مهم نيست و تکان دادن سرت را و حرف زبانت را که میگویی: عجب ! عاقبت مرد؟

 افسوس .

کاشکی مي ديدم.


ولی من فقط به خود می گويم :

« چه کسي باور می کند

« جنگل جان مرا

« آتش عشق تو خاکستر کرد ؟
نوشته شده در ساعت توسط پسره زخمی عشق| |

میروم دیگر شما یادم کنید

 این غزل ها را شما دفتر کنید

میروم تا دل نبندم دل به خوبی هایتان

باز هم دل بستم زخمی شدم باور کنید

 

نوشته شده در ساعت توسط پسره زخمی عشق| |

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد
نوشته شده در ساعت توسط پسره زخمی عشق| |

تو رفتی و من شدم لحظه شمارت  

دو قطره اشک مانده یادگارت

اگه برگشتی و من را ندیدی

بدان که مرده ام از انتظارت

نوشته شده در ساعت توسط پسره زخمی عشق| |

ای اشک آهسته بریز که غم زیاد است   

ای شمع آهسته بسوز که شب دراز است

امروز کسی محرم اسرار کسی نیست

ما تجربه کردیم.......کسی یار کسی نیست

نوشته شده در ساعت توسط پسره زخمی عشق| |

من که گفتم این بهار افسردنی است         من که گفتم این پرستو مردنی است

من که گفتم ای دل بی بند و بار               عشق یعنی رنج یعنی انتظار

آه عجب کاری به دستم داد دل                هم شکست و هم شکستم داد دل

نوشته شده در ساعت توسط پسره زخمی عشق| |

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد
نوشته شده در ساعت توسط پسره زخمی عشق| |

یه نفر آمد قرارم را گرفت                      برگ و بار شاخسارم را گرفت

چهار فصل من بهار بود حیف                    باد پائیزی بهارم را گرفت

اعتباری داشتم در پیش عشق                 با نگاهی اعتبارم را گرفت

عشق یا چیزی شبیه عشق بود                آمد و دار و ندارم را گرفت

نوشته شده در ساعت توسط پسره زخمی عشق| |

وقتی از مادر متولد شدم. صدایی در گوشم طنین انداخت که بعد از این با تو خواهم بود. بهش گفتم تو کیستی؟ گفت: غم. فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعدها با او بازی خواهم کرد. ولی بعدها فهمیدم که من عروسکی هستم در داستان غم.
نوشته شده در ساعت توسط پسره زخمی عشق| |

شاید یه کسی شب ها یرای اینکه خواب تو رو ببینه به خدا التماس میکنه. شاید یه کسی به محض دیدن تو دستاش یخ میزنه و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه. ولی مطمئن باش یه کسی شب ها به خاطر تو توی دریای اشک می خوابه. ولی تو اون رو نمیبینی.
نوشته شده در ساعت توسط پسره زخمی عشق| |

به جای دسته گلی که فردا بر قبرم نثار میکنی. امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن. به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم میریزی. امروز با تبسمی شادم کن.به جای آن متن های تسلیت گونه که فردا در روزنامه ها برایم می نویسی. امروز با پیام کوچکی خوشحالم کن. من امروز به تو نیاز دارم نه فردا.......................
نوشته شده در ساعت توسط پسره زخمی عشق| |

اگر روزی مردم تابوتم را سیاه کنید تا همه بدانند سیاه بخت بودم.  بر روی سینه ام تکه یخی بگذارید تا به جای معشوقم برایم گریه کند. چشمانم را باز نگه دارید تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم. و آخرین خواسته ی من از شما اینکه دستانم را ببندید تا همه بدانند خواستم ولی نتوانستم.
نوشته شده در ساعت توسط پسره زخمی عشق| |

کاش می دانستیم زندگی کوتاهست. کاش از ثانیه های زندگی لذت می بردیم. کاش قلبی را برای شکستن انتخاب نمی کردیم. کاش همه را دوست می داشتیم. کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم. کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه و داغ را نمی دید. کاش دلهایمان دریایی می شد. کاش می فهمیدیم زندگی زیباست و لذت می بردیم. و نهایت کاش می دانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد و کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود.
نوشته شده در ساعت توسط پسره زخمی عشق| |

به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن. کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست. اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد. تو را دوست دارد فقط و فقط به خاطر خودت. برای همیشه کنار تو می ماند و هیچوقت تو را تنها نمی گذارد. و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف می زنند. باور کن که با او تنها نیستی. باور کن با او به هر چی که میخوای می رسی. باور کن او برای تو کافیست. فقط کافیست عاشقانه به آسمان نگاه کنی.

نوشته شده در ساعت توسط پسره زخمی عشق| |

دلم گرفته از چشات   بغضم شکست از گریه هات

تا کی بشینم منتظر    میدونی عاشقم به پات

من از چشای خیس تو       رنگ غروبو میخونم

     اینو بدون تا آخرش منتظر تو میمونم

نوشته شده در ساعت توسط پسره زخمی عشق| |

آرزو میکنم در تنهایی تنهاییت تنها بمانی

 تو میتوانی دوستی مرا نپذیری. تو میتوانی روی از من برگردانی و برای

 همیشه مرا از دیدار خود محروم کنی تو  میتوانی مرا از خود

 برانی ........ من هم میتوانم تو را نبینم. میتوانم روزها و شبها بدون

 دیدار تو بسر برم. میتوانم چشمانم را از سر راه تو برگردانم و به سوی

 تو خیره نشوم. میتوانم زبانم را وادارم تا نام تو را بر خود جاری نکند.

میتوانم گوشم را از شنیدن آهنگ صدایت بی نصیب نمایم.

 ولی .....قلبم..... او دیگر در اختیار من نیست. او تا زنده ام بیاد تو

خواهد طپید او در درون خود بخاطر تو خواهد نالید. مگر ترانه های

 آسمانی عشاق و سرود های ملکوتی دلباختگان بگوش تو

 نمیرسد؟تمام هستی من, چرا دوستم نمی داری؟ وسیله ای جز

 رابطه ای که قلبها را به هم نزدیک میکند ندارم. تصور می نمایم که گه

 گاه به کمان احساسات کسی که مدتهاست او را فراموش کرده ای

 پی ببری و اندکی او را بخاطر بیاوری. نمی دانم آیا سزاوارم که به این

 دستاویز امیدوار باشم؟ مگر نمی گفتی قلب تو جایگاه عشق و آرزوی

 منست؟ مگر نمی گفتی نگاه تو مرا به بهشت می رساند؟ مگر نمی

 گفتی زندگانی خویش را برای تو میخواهم؟ پس چه شد؟ چرا در

 تاریکی زندگی رهایم ساختی؟فرشتگانی که سوگند عشق ووفاداری

 تو را شنیده اند هنوز با اندیشه های من بازی می کنند. بلبلانی که در

 کنار دلهای ما نغمه سرائی کرده اند هنوز در گوشه کنار زمزمه میکنند

 و بر دل دور افتاده من سلام می گویند. راستی, آن همه لطف و

 پاکدلی به کجا رفت؟ چرا سعادتی که برهستی من سایه افکنده بود,

 بدین زودی در تاریکی های سرشک و اندوه پنهان گردید؟ مگر ممکن

 است دلیکه به نور عشق و فضیلت گرمی و روشنی یافته است بدین

 زودی سرد و خاموش گردد؟ آیا بیاد می آوری آن روزهای گذشته و آن

 عهد و پیمان هایی را که دلهای ما را بهم پیوست؟ بدانگونه که اگر

 کسی می گفت این رابطه را روزگار بر هم می زند, بر او می خندیدیم.

 مگر تو به من نمی گقتی که زندگی را دوست می داری زیرا من زنده

 ام؟ از آنچه بر ما گذشته تو را چیزی نمی گویم....... ولی متاسفم بر

 آن نهالی که با چه امیدهایش کاشتم و چون زمان گلش در رسید آن

 گل را باد سوزانی خشکاند. آری غنچه عشق ما نشکفته پژمرده شد.

 اگر فرشته می تواند آدمی را کیفر کند این انتهای شدت کیفر است.

 ای کاش گذشته را فراموش میکردم و به دل خوشی پیشین باز می

 گشتم. آیا بیاد می آوری آن روز را که می گفتی تو این لبخند را از لبان

 فرشته ربوده ای؟ اینک کجایی که ببینی آن لبخند چه بر سرش آمده.

 خداحافظ. امروز دیگر تو را ترک خواهم گفت. اصرار نکن دیگر نمیمانم.

 بعد از این همه که مرا آزردی حالا در این دقایق آخر با من مهربانی

 میکنی؟ این اشکهای گرم و سوزانی که در چشمانم غلتانست با تو

 چه میگویند و از تو چه می خواهند؟ جز اینکه تنها وفاداری را آرزو می

 کنند؟ولی من آنهارامایوسانه ازخودمی رانم چون وفایی در            

تو نمییابم.آری می روم خداحافظ. دوست دارم دور از تو جان بسپارم تا

 صدای قهقه خنده هایت را بگوشم نشنوم. بگذار بروم و از تو فرسنگها

 دور باشم. نمی دانم به من چه خواهند گفت در حالیکه با دلی

 شکسته و پریشان باز می گردم و با تو چه خواهند کرد آن ناز و عشوه

 هایی که تو را مجذوب کرده است. بر دلها آتش می زنی اما باز گناه را

 به من نسبت خواهند داد و تقصیر را بر گردن من خواهند نهاد. راست

 است که یک دل و یک عشق تو را کافی نیست. تو باید دلها بسوزی.

 بدبخت من, که جز یک دل و یک عشق نداشتم. خداحافظ,گریه نکن که

 باور نمی کنم مرا دوست بداری. شاید این اشکها بخاطر تنهایی باشد

 ولی نترس تو را تنها نمی گذارند. این من هستم که بایدبگریم تنها من

 هستم که جز تو ندارم و تو هم مرا نمی خواهی.من باید آه بکشم و

 اشک بریزم ولی کجا در تو اثر خواهد کرد؟ می خواهم بروم دیگر این

 سوگندها که در پیشم یاد می کنی و قسم ها که پی در پی بر زبان

 می آوری نخواهند توانست مرا از رفتن باز دارد. فراق تو برایم زیاد

 سخت است زیاد, ولی بیش از این تاب بی وفایی و بی مهری هایت را

 ندارم. کجا برایم عزیز و دوست داشتنی تر از کنار تو بود اگر بامن کمی

 مهربان می بودی؟ حال که مرا دوست نمی داری حال که با من بی

 وفایی می کنی حال که من پناه گاهت نیستم حال که.......... دیگر

 خداحافظ.

آن زمان که دوستمان می داشتند دوستشان نداشتیم. آن زمان که

 قدرمان را می دانستند قدرشان را ندانستیم و آن زمان که ما راگرامی

 می داشتند گرامیشان نداشتیم. و حال که به قدر و ارزششان پی

 بردیم آنها هستند که ما را ترک خواهند گفت. زیرا کاسه صبر هر چه

 قدر هم که بزرگ باشد سرانجام روزی لبریز خواهد شد.

نوشته شده در ساعت توسط پسره زخمی عشق| |